کوههای باقران بیرجند

تاریخ حرکت:۱۳/۳/۸۹

تاریخ برگشت:۱۵/۳/۸۹

وسیله: شخصی

افراد شرکت کننده:آقایان حاجی فر-سلمانیان-بامری-ملکی-عدل گستر-گلستانه

                            خانمها:صفایی-نامجو-موسوی-یوسفی-کیخا

درتاریخ ۱۳/۳/۸۹ ساعت۴عصر همه درمحلی که ازقبل تعیین شده بودجمع شدیم بعدازچیدن کوله ها ووسایل همه سوارماشینهاشده وحدود ساعت۵/۴ ازشهرخارج شدیم بدلیل ۲روز تعطیلی جاده تقریبا شلوغ بود.دربین راه چندبار توقف داشتیم .بالاخره ساعت۱۰به بیرجند رسیدیم .

به لطف آقای عدل گسترمکان استراحت ۲روزه ی گروه ازقبل مشخص شده بود باآدرسی که تلفنی ازایشون گرفتیم حدود ساعت۳۰/۱۰ رسیدیم اونجا بعداز کمی استراحت وصرف شام بامشورت هم برنامه ریزی فردا را انجام دادیم.

صبح باوجود خستگی زیادهمه ساعت۵ بیدار شدیم وکوله ها رو برداشتیم وبه سمت کوههای باقران راه افتادیم جای بسیار زیبایی بود برنامه تقریبا سبک بود بین راه یک خونه ی روستایی بود باکلی درخت میوه که بااجازه گرفتن ازصاحب باغ که پیرمرد مهربونی بود توت چیدیم (خداییش خیلی شیرین بود) بعداز خوردن توت وگرفتن عکس راه افتادیم مسیر قشنگ بود وقتی از اون بالابه پایین نگاه میکردیم کل شهر زیر پامون بود بعداز چند ساعت کوهپیمایی توی مسیر برگشت قرار گرفتیم که مسیرش یکم سخت بود بالاخره ساعت ۱۲ رسیدیم پایین سوار ماشینها شدیم .

برای خوردن صبحانه تو مسیر زیر سایه درختای گردو نشستیم وتوی اون هوای پاک ودلپذیرصبحانه رو نوش جان کردیم و برای استراحت راهی منزل شدیم.عصر رفتیم توی شهر یکم گشت وگذار، خیلی خوش گذشت وبعداز خوردن شام برگشتیم خونه.

صبح روز شنبه ۱۵/۳/۸۹ همه آماده رفتن شدیم وساعت ۹بطرف زاهدان راه افتادیم.

برنامه بسیار عالی بود وجای همه دوستانی که نبودن هم بسیار خالی 

صعود شبانه به قله تفتان

 

گروه کوهنوردی اوشیدا ساعت ۲۳ پنجشنبه ۲۳/۲/۸۹ از محل دره گل تفتان صعود خود را به قصد قله تفتان آغاز نمود ودر ساعت ۲بامداد به پناهگاه صبح تفتان رسید پس از ساعتی استراحت ساعت ۳ بامداد به سمت قله تفتان حرکت کرده و در ساعت ۶:۳۰ صبح بر فراز قله رسید و شادمان از تماشای طلوع آفتاب بدون استراحت به سمت دره گل تفتان باز گشته و ساعت ۹:۳۰ صبح  برنامه را به پایان رساندیم . آسمان شبهای تفتان ستاره بارونه.( جای همه دوستان خالی بود.)

  عکس تزييني است

برنامه تفریحی سفر به کرمان - بندرعباس و قشم

«‌‌‌ برنامه تفریحی بندرعباس »

آمار اين برنامه:

تاريخ :22/11/88

ساعت حركت:30:0 دقيقه بامداد

بازگشت: 24/11/88

وسيله نقليه: وسيله شخصي دوستان

تعداد افراد: 10 نفر

دوستان همراه:

آقايان:محمد حاجي فر ، فرهاد سلمانيان ، هادي بامري  ، احسان عدل گستر ،رضا مقدم

خانمها: صفايي ،‌ كيخا ، يوسفي ، نخعي ، عرب شاهي

گزارش برنامه:

طبق برنامه ريزي هاي قبلي گروه در روزهاي 22الي 26بهمن ماه صعود زمستاني به لاله زار کرمان در نظر گرفته شده بود كه با هماهنگي هاي سرپرست و مسئول اجرايي برنامه در بامداد 22 /11/88 در ساعت 30 دقيقه بامداد از زاهدان حركت كرديم و ساعت 3:35 دقيقه بامداد به فهرج رسيديم يك توقف داشتيم جهت استراحت راننده هاي محترم و همچنين عزيزان همراه. چاي و شيريني صرف شد و دوباره راه افتاديم ساعت 4:30 دقيقه كوههاي كرمان را در پيش رو داشتيم هر چقدر به كرمان نزديك مي شديم هواسردتر می شد.

ساعت 6:30 دقيقه صبح 22/11/88 به كرمان قدم نهاديم تعدادي از دوستان ازماشين ها پياده شدیم و از آن هوا لذت برديم با وجود اينكه از سرما مي لرزيديم حاضر نبوديم به ماشين بر گرديم مهي كه در هوا معلق بود به شهر زيبايي خاصي داده بود در اطراف شهر در آن دور دست ها زيبايهاي شگفت انگيزتري به چشم مي خورد، كوهها،زيبايي هاي خلقت، سپيد پوشان زمستان، بلند قامتان استوار،انگار جاي جاي اين كوه ها با قلبمان گره دوسر طناب خورده است از هر مسيري عبور كني باز به جايي مي رسي كه منتظرش هستي انگار زندگيم را با كوهها سرشته اند حدوداً 30 دقيقه اي در هواي آزاد بوديم تا اينكه يكي از دوستان، آقای عدل گستر به نام آقاي مرتضي مظاهري به استقبالمان آمده و ما را به منزلشان دعوت نمودند، راهي منزل جناب مظاهري شديم، به منزل كه رسيديم بعد از كمي استراحت طبق معمول بانوان گروه مشغول مهيا نمودن صبحانه شدند و دوستان صبحانه اي مفصل صرف نمودند و بعد از صبحانه با حضور اعضاء گروه جلسه اي برگزار شد به اين نتيجه رسيديم كه با شرايط جوي نامناسب لاله زارو مریضی دو تن ازاعضا در اين شرايط صعود عاقلانه نمي باشد .هر كدام از بچه ها پيشنهادي ارائه مي كرد تا اينكه بعد از كلي صحبت قرار بر اين شد كه به اتفاق هم به برنامه ريزي گذشته مان كه انجام نگرفته بود يك سفر تفريحي ترتيب دهيم و به بندرعباس برويم.

زندگي حكمت اوست....

زندگي فرصت اوست....

چند برگي را تو ورق خواهي زد....

ما بقي قسمت اوست......

ما بقي قدرت اوست .....

 

سفر سياحتي به شهر كرمان 22/11/88

بعد از كمي استراحت در ساعت 10:30 دقيقه به اتفاق جناب مظاهري و همسرگرامي شان از مكانهاي ديدني كرمان ديدن كرديم اول به بازارچه قديمي كرمان رفتيم و در بازارچه يك سفره خانه سنتي قرار گرفته بود كه بچه ها چاي سفارش دادند و كمي عكس گرفتيم، در چايخانه هر اقليتي و اقليمي را به بهترين نحو به تصوير كشيده بودند و در رستوران  به جاي صندلي و ميزغذا خوري ازتخت و پشتي و سفره هاي سنتي زيبايي استفاده كرده بودند وتعدادي عروسك نمادين كه با تن پوش قوم هاي متعدد آراسته شده بودند ديوار كوب اين چايخانه بود كه زيبايي خاصي به آنجا داده بود  و بعد به حمام گنجعلي خان رفتيم و از آنجا ديدن كرديم و بعد به بازار مسگرها رفتيم واقعاً ‌زيبا بود.چون به وقت نهار نزديك بوديم جناب مظاهري و همسرشان را به نهار دعوت كرديم و رفتيم به رستوراني براي صرف نهار.

بعد از صرف نهار با برنامه چيده شده قبلي در ساعت 14:30 دقيقه بعدازظهر از كرمان به سمت مقصدمان بندرعباس راهي شديم.در مسير از بافت ، نگارو باغين گذشتيم و باورمان نمي شد كه ما با كوله پشتي هاي چيده شده براي صعود زمستاني به قله لاله زار كرمان راهي شهري جنوبي با آب و هواي كاملاً‌ متفاوت شویم . باورمان نمي شد كه با اين برنامه هايي كه چيده بوديم آب و هواي نامساعد كرمان به ما اجازه صعود ندهد البته اين هم از قلم نيفتند كه در راه كرمان كه بوديم با اطلاعاتي كه گروه از دوستان خود دريافت مي كردند با خبر شديم یک گروه در  لاله زار كمپ زده بود.

در ساعت 16:50 دقيقه بعداز ظهر به امام زاده سيد سلطان حميد رسيديم دوستان پياده شدند وبه زيارتگاه رفتند بعد از كمي توقف به راه افتاديم 17:30 دقيقه روستاي  كيسكان را رد كرديم .در مسير در ساعت 20:10 دقيقه به حاجي آباد رسيديم نامش به آبادي هاي كوچك شبيه بود ولي مانند شهري  بزرگ وسعت داشت از حاجي آباد گذشتيم و حدوداً‌ در ساعت 21 به ترافيك وحشتناكي رسيديم كه با وجود وسيله هاي ترانزيتي كه در مسير بودند با مشكل بزرگي مواجه شديم با ازدحام وسايل نقليه و بي صبري هموطناني كه شهر بندرعباس را براي اين چند روز تعطيلي براي مسافرت خود انتخاب كرده بودند و از صداي سرسام آور ماشينها گرفته تا دود اگزوز و صداي بوقهاي وحشتناك تا اوج بي صبري مسافرين و خستگي و ........

خلاصه در ساعت 3 بامداد روز بعد ما توانستيم از ترافيك بيرون بياييم و راهي بندرعباس شديم چون ما به بچه ها كه در ماشين دوم بودند از هيچ طريقي دسترسي نداشتيم مجبور شديم در منزل اجاره اي چند ساعته اي كه احسان پيدا كرده بود استراحت كنيم تا ....

23/11/88 ساعت 9:30 دقيقه با تماس تلفني بچه ها را پيدا كرديم و در منزل يكي از دوستان آقاي بامري به نام جناب وحيد نظيف كار مستقر شديم بعد از كمي استراحت و صرف صبحانه آماده شده و  به طرف ساحل هميشه فارس راهي شديم در قايقي كه بچه ها مهيا كرده بودند مستقر شديم و به سوي درگهان (قشم)حرکت کردیم  دريا زيبا بود آرامش خاصي داشت  دريا هر چه قدر هم خشمگين باشد با وسعتي كه دارد هميشه آرامش خاطر است البته اين هم از قلم نيفتد كه آقايان گروه تمام تلاش خود را مي كردند كه ناملايمات شب گذشته را جبران و به هر نحوي كه شده از خاطرمان محو كنند.

 از قايق كه پياده شديم در اسكله درگهان به بناي قديمي برخورديم كه همه ديواره هاي آن از چوب بود زيبا بود عكس گرفتيم و راهي در گهان شديم بعد از كمي پياده روي به بازار درگهان كه متشكل از بازارچه ها و مجتمع هاي تجاري با نماي زيبا بود رسيديم ساعتي را در مجتمع هاي تجاري درگهان گذرانديم و نهار خورديم وخرید کردیم  در ساعت 21:30 دقيقه بازگشتيم به قشم. هواي شب ها در كنار دريا رو به خنکی مي رفت مسير بين درگهان به قشم يك جاده زميني بود در وانت بار دو كابين جاي گرفتيم خانمها در جلوي ماشين و آقايان عقب ماشين، در مسير بچه ها شروع به آواز خواندن با صداي بلند كرده بودند حدوداً 20 دقيقه در راه بوديم به قشم كه رسيديم رفتيم ترمینال براي تهيه بليط اتوبوس دریایی براي بازگشت به بندرعباس.

خلاصه رسيديم به بندرعباس و سوار بر ماشينها و بعد هم شام خورديم شب برگشتيم منزل و استراحت كرديم و براي صبح فردا برنامه اي چيده شد و.....

زندگي دفتري از خاطره هاست، يك نفر در دل شب، يك نفر در در دل خاك،

يك نفر همدم خوشبختيهاست ، يك نفر همسفر سختيهايت، چشم تا باز كنيم عمرمان ميگذرد،

 ‌ما همه همسفريم، ما همه همسفريم.....

24/11/88 روز شنبه سومين روز سفر با دوستان عزيز كوهنورد، ياران هميشه همراه و هم دل، ياراني كه با بستن پيمان در كنار چشمه چغران بيرجند پيمان دوستيشان را مستحكمتر كردند و با هم دلي در هر شرايط زندگي در كنار همديگر حاضرند و از هيچ كمكي نسبت به يكديگر مضايقه نمي كنند اين دوستان با اثبات برادري و خواهري نسبت به يكديگر شانه به شانه و گام به گام در هر شرايط چه شادي و چه غم در كنار همديگرند و ثابت كردند كه هيچ چيز و هيچ كس نمي تواند خدشه اي به اين دوستيهايمان وارد سازد،

در روز شنبه به دعوت جناب نظيف كار كه در( بندر كشتيراني شهيد رجايي بندرعباس مشغول به كار بودند) راهي اسكله كشتيراني شديم  به درب ورودي كه رسيديم جناب نظيف كار منتظرمان بودند جلوي درب ورودي از اتاقك انتظامات براي وسيله هاي نقليه مان چراغ هاي گرداني كه روي سقف ماشين نصب مي شد جهت حفاظت نصب شد البته از قلم نيفتد كه رنگ چراغ گردان ماشينهاي ما با ماشين آقاي نظيف كار که سوار بر اتومبیل مارشال بودند متفاوت بود كه انگار اين رنگ ها براي خودشان نشانه چيزي بود.

از كشتيهاي باربري و اسكله زيباي آنجا ديدند كرديم كشتي كه در آنجا مستقر شده بود يك كشتي باربري از فیلیپین بود كه با هماهنگي هاي جناب نظيف كار مجوز ورود گرفتيم جهت مسائل امنيتي اسامي مان در دفتري به ثبت رسيد و وارد كشتي شديم بعد از گذراندن چند طبقه از طريق پلكان كشتي در طبقه فوقاني آن به اتاق فرمان يا همان اتاق كنترل رسيديم درون كشتي با سليقه خاصي آراسته شده بود در هر پاگرد پله ها بر روي ديوار تابلوهاي زيبا با تصاويري از طبيعت قرار گرفته بود درون كشتي آرامش خاصي حاكم بود . بعد از گرفتن چند عكس يادگاري با دوستان خارجي كشتي را ترك كرديم .در اسكله گشتي زديم، محوطه اسكله مملو از كانتینرهاي باري بود كه تعدادي از كاركنان با وسايل و ابزارهاي مخصوص در حال نقل و انتقال كانتينرهاي كالا بودند جابجايي كانتينرهاي عظيم الجثه با آن همه بار طوري جابجا مي شد كه انگار سبك تر از پر كاه بودند در محوطه اي كه ما قرار داشتيم به گفته جناب نظيف كار پر خطر ترين منطقه اسكله بود . كانتينرهايي كه با وسايل مخصوص جابجا مي شد.  در آخرگشت و گذار در اسكله  و در بيرون از اسكله از جناب نظيف كار تشكر و قدرداني كرديم و خداحافظي  برنامه بر اين قرار بود كه ظهر همان روز حركت كنيم طرف زاهدان چون صبح روز 25/11 تعدادي از بچه ها مرخصي نداشتند.بعد از صرف نهار به مجتمع تجاري در داخل شهر رفتيم كمي گشتيم و تا شب شد در كنار ساحل درياي هميشه فارس كمي نشستيم و در ساعت 24 به سمت زاهدان حرکت کردیم .

باشد كه به يادگار بماند در دفتر خاطرات گروه كوهنوردي اوشيدا .

01/12/1388

نخعی مسئول روابط عمومي گروه اوشيدا

گزارش چابهار

 مقصد ما : چابهار در جنوب استان است ، منطقه ای که بر خلاف شمال استان ، تقریبا کوهستانی است و همچون نگینی در کنار دریای عمان و خلیج صخره ای چابهار می درخشد .

موقعیت جغرافیایی و وسعت شهرستان چابهار:

 با مساحتی حدود 17155 کیلومتر مربع در منتهی الیه جنوب شرقی ايران در کنار آبهای گرم دریا عمان واقيانوس هند قرار گرفته است. این شهرستان از جانب شمال به شهرستانهای ایرانشهر و نيكشهر و از جنوب به دریای عمان و از شرق به پاکستان و از غرب به استانهای کرمان و هرمزگان محدود می باشد. بندر چابهار-مرکزشهرستان- با وسعتی بالغ بر 11 کیلومترمربع در ارتفاع 7 متر از سطح دریا قرارگرفته است . فاصله بندر چابهار تا مرکزاستان 738 کیلومتر می باشد. این شهرستان دارای حدوداً 300 کیلومتر مرز آبی در دریای عمان می باشد.

چابهار در زمان های قديم " تيس" نام داشته كه در حال حاضر خرابه هاي آن در 5 كيلو متري چابهار امروزي به جاي مانده است .

 

 با یاد و نام خدای منان آغاز می کنیم برگی از دفتر، که به یادگار بماند در دفتر خاطره های

خانواده کوهنوری  اوشیدا

 

شرح گزارش برنامه:

طبق برنامه ریزی های صورت گرفته در تقویم 1388 در نیمه دوم سال گروه کوهنوردی اوشیدا با تلاش همنوردان در تاریخ 21/07/1388 صعود به قله کوههای مریخی شهرستان چابهار انجام دادند.بعد از ظهر روز دوشنبه با هماهنگی انجام شده و جلسه ای که برگزار گردید و همه اعضاء در آن جلسه حضور داشتند تعداد افراد مشخص شد و قرار برای روز سه شنبه ساعت 4 بعد از ظهر صورت گرفت با حضور11 نفر از افراد، گروه متشکل از :

آقایان: حاجی  فر ، ابراهیمی ، عدل گستر، سلمانیان، بامری ، اربابی .

خانمها: کیخا،نخعی، عظیمی، یوسفی ، موسوی ، میهمانان( خانمها : اربابی و عدل گستربه همراه  معراج کوچولو) .

در روز 21/07/1388 برنامه کمی تغییر کرد ودر ساعت 6 بعد از ظهر همه در دفتر گروه جمع شدیم و وسایل مان را چک کردیم و شام خوردیم (چون ساعت حرکت تغییر کرده بود) در  ساعت 8:30 دقیقه راهی ترمینال شدیم.در آنجا ماشین بود اما بدون راننده که گروه حدوداً 3 ساعت در ترمینال انتظار کشید....

 بعد از کلی تلاش بالاخره راهی شدیم 16 صندلی آخر اتوبوس اختصاص داده شده بود به گروه در بین راه یک ایست داشتیم .

در مکانی که از اتوبوس پیاده شدیم چند مغازه و یک نماز خانه و دو سرویس بهداشتی قرار داشت و روبرویمان آنطرف جاده سرتاسر کوههای زیبایی بود به شکل ها و اندازه های مختلف بعد از نیم ساعت حرکت کردیم در بین مسیر تا چشم کار می کرد کوه بود با انواع و اقسام شکل و اندازه و رنگ آنچنان زیبا و دل انگیز بود که همه خستگی و کوفتگی دیشب را فراموش کرده و محو تماشای آن تصاویر خلق شده بودیم.

بالاخره در ساعت 10 صبح روز 22/07/1388 رسیدیم چابهار.درخوابگاه تربیت بدنی مستقر شدیم، صبحانه خوردیم و بدون اینکه استراحتی داشته باشیم آماده حرکت به سوی مقصد تعیین شده کوههای مریخی، یک مینی بوس از طرف تربیت بدنی چابهار هماهنگ شده بود.

در این صعود آقای داوود بیات ازدوستان قدیمی و کوهنوردان با تجربه استان که به منطقه آشنا بودند همراهی مان می کردند.این کوههای بین چابهار و بندر گواتر قرار داشتند که بین 40 تا 50 کیلومتر مسیر را باید طی می کردیم.

در بین مسیر از دور دست کوههای مینیاتوری قامت بلند و زیبایی شان را به هر بیننده ای می نمایاندند هر چه نزدیک تر که می شدیم تصاویر جدید تر و غیر قابل وصفی را می دیدیم در اندازه ها و شکل های مختلف با رنگ های متفاوت که در هیچ کجای دنیا اینچنین خلقتی را نمی یابی. در این منطقه از شهر چابهار دو منظره شگفت انگیز به چشم می خورد از یک سو کوههای مینیاتوری به هم پیوسته و در آن سوی جاده دریای بیکران و نیلگون چابهار که با زیبایی هایشان به مسیر جلوه خاصی داده بودند.

کوهها متشکل از سنگهای سخت نبود بلکه همان گلهای سفت شده ای بود که با هر گامی تخریب می شد این هم از قلم نیفتد که گروه کوهنوردی اوشیدا اولین گروهی بود که به رسمیت کوههای مینیاتوری را فتح می کرد. و اولین گروهی بودیم که به عنوان کوهنورد قدم در این منطقه گزارده بودیم.

خیلی زیاد نتوانستیم بر روی کوهها بمانیم چون با هر قدم مان یکی از زیبایی های آن مکان را از بین می بردیم . بعد از ساعتی بررسی و تفحص برای فرود آماده شدیم چون پایین رفتن بچه ها با کوله هاشان مقدور نبود  آقای اربابی و سلمانیان به کمک هم کوله ها را به پایین رساندند، سختی این کوهها فقط بالا رفتن نبود بلکه پایین آمدن از این مسیر دشوارتر بود.بعد از فرود به طرف ساحل حرکت کردیم همه مان سرشار از اشتیاق رسیدن به دریا راهی ساحل شدیم چون بین دریا و کوههای مریخی فقط یک جاده بود همه محو زیبایی دریا در آن ساعت روز شده بودیم .

بعد از کمی آبتنی از آب بیرون آمدیم و به طرف دریا بزرگ حرکت کردیم در بین راه از جاده خارج شده و آقای داوودی ما را به سوی یک جای دیدنی دیگر دعوت نمودند در آن مکان درخت انجیر تنومند چند هزار ساله قرار داشت که به زبان محلی آن را مکر زن می نامیدند  سایه ای که در آن محیط گسترده بود از هر طرف چند متری خود را احاطه کرده بود بچه ها چند عکس گرفتند و برای صرف نهار دوباره راهی چابهار شدیم.

 خورشید رو به غروب  بود و هوا هم رو به سردی می رفت تا اینکه مسافت بین کوهها و دریا بزرگ را طی کرده به پارک ساحلی دریا بزرگ رسیدیم که توسط دوستمان آقای سالاری اداره میشود بعد ازصرف نهار به خوابگاه رفته و دوش گرفتیم و دوباره برای شام به  دریا بزرگ برگشتیم با رسیدن شب زیبایی های دریا دو چندان شده بود و ما همه روی سکویی جای گرفته و چای خوردیم و شعر خواندیم و هر کدام از بچه ها مشغول صحبت کردن بودند خلاصه بعد از صرف شام  برنامه فردا را با هم فکری هم هماهنگ کردیم و تعدادی از بچه ها که خسته بودند به خوابگاه برگشتند و تعدادي هم ماندیم تا والیبال بازی کنیم. ساعتی در ساحل مشغول بازی شدیم تا اینکه عقربه های ساعت 12:30 دقیقه شب را فریاد زد و ما هم تعطیل کردیم و به طرف خوابگاه به راه افتادیم.

در روز پنج شنبه 23/07/1388 در ساعت 4:30 دقیقه صبح برای برنامه ساحل نوردی راهی ساحل زیبا و دیدنی تیس شدیم بعد از پیاده شدن کمی نرمش کردیم .

 پس از طی کردن مسافتی با هر قدم مان با زیبایی های خاصی روبروی می شدیم در کنار ساحل با طلوع زیبای خورشید زیبایی های ساحل و دریا دوچندان شد و هر کدام مان محو تماشای زیبایی ها بودیم و همچنان مقصد در پیش رو و ما هم با هر قدم که بر می داشتیم  مقداری از انرژیه ذخیره شده مان را از دست می دادیم .تا اینکه مسافت خیلی زیادی را طی کردیم.بعد از طی کردن ساحل تیس تا ساحل پلاژ بانوان برنامه مان باید به پایان می رسید ولی بدلیل اینکه این قسمت از ساحل زیر آب رفته بود و ما اطلاع نداشتیم برای پیدا کردن نشانه ای به راه خودمان ادامه دادیم راه سخت تر و غیر قابل تحمل ترمی شد تا اینکه راه مان بن بست دریا شد یعنی فقط راه برگشت داشتیم ولی چون قصد برگشت مسیر طی شده را نداشتیم با قایقی که در حال ماهیگیری بود هماهنگ شد و در دو مرحله افراد گروه را به یک خشکی رسانید.

 و راه را پیش گرفته به قصد یک مقصد نا معلوم، در مسیر از 5 تالاب عبور کردیم در هر  قدم مان که در آب می گذاشتیم انواع جانداران دریایی را درکنارمان احساس می کردیم عروس های دریایی خیلی زیبا و جالب از کنار مان عبور می کردند هر چند دقیقه ای به تماشایشان می ایستادیم،هر از چند گاهی هر کدام مان از سختی مسیر شکوه ای می کردیم و با دلداری مصطفی و محمد و احسان راهمان را ادامه می دادیم تا اینکه دیگر همه عملاً بریده بودیم تصمیم بر این شد که مسئول فنی گروه (ابراهیمی) زودتر از افراد حرکت کند تا با آوردن ماشین بچه ها را زودتر به ساحل برساند.هوا گرم بود و همه از بی آبی هلاک شده بودیم تا اینکه مصطفی با یک وانت بار رسید و همه سوار شده و به جاده رسیدیم و در نهایت به مینی بوس خودمان و در آخر هم ساحل تیس، سرو صورتمان راشسته و مرتب شده صبحانه خوردیم. با بررسیهای صورت گرفته متوجه شدیم 55 کیلومتر مسافت را طی کرده ایم.

 بعد از استراحتی یک ساعته به طرف کنارک حرکت کردیم .ساعتی در کنارک ماندیم وبرای صرف نهار دوباره به سوی چابهار راهی شدیم و در آنجا در رستوران دریایی نهار خوردیم و بعد از صرف نهاربرگشتیم تصمیم بر این شد که به منطقه برویم اما تعدادی از بچه ها که خرید نداشتند مخالفت کردند و تعدادی هم هنوز تصمیم بر رفتن داشتند. بالاخره گروه به چند دسته تقسیم شدیم تعدادی به دریا بزرگ رفتیم و تعدادی هم به بازار.بچه ها بعد از خریدشان به دریا بزرگ آمدند و در آنجا شام خوردیم و کمی هم دور هم نشسته و سپس به خوابگاه برگشتیم هم اکنون دو روز است که در چابهار به سر می بریم برنامه های تنظیم شده همه به خوبی خوب انجام شده بود و همه از سفرمان خیلی  راضی بودیم در کل برنامه طوری چیده شده بود که حتی اگر سختی را هم تحمل می کردیم زیاد بر روحیه مان تأثیر چندانی نمی گذاشت و هر کدام از برنامه ها را که به پایان می رساندیم از سفرمان راضی تر می شدیم در صبح جمعه چون برنامه خاصی نداشتیم همه کمی دیرتر از خواب بلند شدیم . صبح هر کداممان مشغول کاری بودیم یکی پنیر آماده می کرد یکی چای را و آقای عدل گستر هم برای بچه ها تخم مرغ نیمرو می کرد و بینشان تقسیم می کرد پس از صرف صبحانه تصمیم  بر این شد كه به  سمت اسکله شهید کلانتری  چابهار برويم تا آقایان گروه به برنامه ماهیگیری خود بپردازند آقایان حاجی فر و بامری زودتر رفته بودند تا مکان مناسبی برای ماهیگیریشان انتخاب کنند و ماهم بعد از آنها وسایل چای و خوراکی هایی که داشتیم برداشتیم و به سمت اسکله ها رفته و بچه ها را پیدا کردیم .

بعد از کمی پیاده روی به اسکله رسیدیم و در جایی خانمها نشسته و در جایی هم آقایان مشغول به ماهیگیری شده بودند چون هوا گرم بود خانمها به طرف پارک دریا یی حرکت کردیم و آقایان هم ماندند به پارک که رسیدیم در زیر سایه دو درخت زیرانداز  پهن کرده و نشستیم آقای سلمانیان برایمان بستنی گرفت و در حین تعدادی از بچه ها که مانده بودند به ما ملحق شده و مشغول خوردن خوراکی ها شدیم هنوز چیزی نگذشته بود که دیدیم آقایان ماهیگیر برگشتند نه ماهی گرفته بودند و نه قلاب هایشان را همراه داشتند نزدیکتر که شدند دیدیم پای آقای بامری  در اثر بی احتیاتی مجروح شده  خلاصه ایشان را به درمانگاهی منتقل کردند و ما هم که آنجا مانده بودیم آماده شدیم تا برای صرف نهار به سوی یکی از رستورانهای چابهار برویم تا بعد بچه ها به ما ملحق شوند.تصمیم بر این شد که به رستوران ملوانان چابهار رفته تا آنجا را هم دیده باشیم و به آنجا که رسیدیم و بعد از هماهنگی های صورت گرفته از سوی نگهبانی آن قسمت به داخل راهی شدیم ولی در ماشین قبلی تصمیم عوض شده بود و از نیمه راه برگشتیم و راهی رستوران  دریا شدیم تصور کنید با این سر و وضع لباسمان که فقط مناسب دریا بود در آن رستوران که تعدای هم مهمان داشتند وارد شدیم هر کدام مان وسیله ای در دست، فلاکس های چای و زیر اندازهای گروه و اسلحه های شکاری بچه ها و کلی وسایل دیگر که با خود به دریا برده بودیم وارد آن رستوران شدیم خلاصه نهار را سفارش دادیم و بعد از کمی فاصله بقیه هم به ما ملحق شده و نهارمان را با سرعت به اتمام رساندیم چون در ساعت 4 بعد از ظهر بلیط برگشتمان به زاهدان بود تعدادی از بچه ها با تاکسی به خوابگاه برگشته و در خوابگاه همه وسایل مان را جمع کرده بودیم و آماده رفتن که آقای سلمانیان اطلاع دادند ساعت برگشت از ساعت 4 به ساعت 9:30 تغییر کرده و همه برای اینکه کمی بیشتر از این محیط استفاده کنیم خوشحال شدیم در خوابگاه تصمیم بر این شد که تعدادی به بازار بروند و تعدادی هم دریا بزرگ خانمها عدل گستر و معراج عزیز و اربابی و یوسفی وعظيمي و بنده به بازار رفته و بقیه به دریا بزرگ رفتند.

 ساعت 9:30 به ترمینال رفتیم در اتوبوس آقای عدل گستر شامی که برای بچه ها تهیه شده بود را یک به یک آماده کرد و شام خوردیم و خلاصه خوابیدیم و در صبح روز شنبه 25/07/1388 در ساعت 7:30 به زاهدان رسیدیم و در آنجا همه وسایلمان را جدا کرده و هر کدام تاکسی گرفتیم و به منازلمان برگشتیم.چه سفر خاطره انگیزی بود . . .

گزارش بيرجند

 

 جان و دل شاداب گردان در دل زیبای کوه      جلوه ی نور خدا را بین به سر تا پای کوه

در صدای پای آب و شاخه های آفتاب             رمز و راز زندگی ، در یاب در معنای کوه

 

با یاد و نام خداوند منان آغاز می کنم....

هدف: صعود  قله باقران بیرجند به مناسبت روز جهانی کوهستان

طبق برنامه ریزی های انجام گرفته توسط اعضاء گروه در تاریخ 18/09/88 صعود زمستانی کوههای باقران واقع در استان خراسان جنوبی شهر بیرجند اعضاء گروه آمادگی خود را اعلام داشته و راهی خراسان جنوبی شدیم.

همنوردان:

جناب آقایان : محمد حاجی فر – مصطفی ابراهیمی – فرهاد سلمانیان – هادی بامری – احسان عدل گستر .

سرکار خانم ها: کیخا – عبدالعظیمی – یوسفی – نخعی .

راهنما برنامه: جناب آقای محمد ریحانی وبه همراهی آقای حسن بهار شاهی .

گزارش صعود :

حرکت از زاهدان : چهارشنبه مورخ 18/ 09/88 در ساعت 17:18 دقیقه بعد از ظهر از طریق اتوبوس های ترمینال مسافربری راهی شدیم.به شهر بیرجند که رسیدیم در ساعت 1:15 دقیقه صبح در آن مسیر آقای عدل گستر به استقبالمان آمده و وسایلمان را از اتوبوس در ماشین شخصی ایشان انتقال داده و راهی مکانی که ایشان از پیش در بیرجند مهیا کرده بودند شدیم.

در ساعت 1:56 دقیقه به مکان مورد نظر رسیدیم و بعد از جابه جایی کوله هایمان در ساعت 3 صبح 19 /09/88 طی جلسه ای با حضور اعضاء برنامه زمانبندی شده را اعلام نموده و مکانهای مورد نظر را بررسی کردند و در آخر بعد از جلسه به مرتب کردن کوله ها و جمع و جور کردن وسایل مورد نیاز و مناسب آن صعود پرداخته  و پس از آن کمی استراحت کردیم و در ساعت 5:45 دقیقه زنگ بیدار باش به  صدا در آمده و ساعت6:30 دقیقه صبح گروه آماده صعود شده و تا دامنه کوه که یک مسافت نه چندان دوری بود با وسایل نقیله شخصی دوستان طی شده و در دامنه کوه با راهنمای برنامه آشنا شدیم.

منطقه از زیبایی خاصی برخوردار بود به هر سو که می نگریستی مناظر با چشم اندازهای زیبایی خود نمایی می کرد کوه ها با سنگ ها و رنگ های متفاوت وانواع و اقسام درختان میوه به چشم می خورد.

بعد از نرمش  گروه آماده صعود شده و پشت سرراهنما به راه افتادیم از میان روستایی که گذر می کردیم با مردمانی رو برو می شدیم یک حس خاصی داشتیم با مهربانی یک خدا قوت گفته و ما را بدرقه می کردند با وجود اینکه زیبایی خاصی از طبیعت درآنجا وجود داشت با باران رحمت الهی که در روز گذشته باریده بود، شاهد مناظر زیباتر و شگفت انگیز تری بودیم که خستگی در تنمان احساس نمی کردیم .ساعت 8:30 دقیقه صبح به ارتفاع 2100 متری قله رسیدیم این قله یکی از قله های باقران بود که به دیوار کوه ، تابلویی به عنوان نقشه کوبیده شده بود که موقعیت قله ، ارتفاع و راهنمای دو روستا، که در اطراف و دامنه آن قله قرار داشت به چشم می خورد سمت راست نقشه روستای دزک  و سمت چپ روستای جوزان را نشان می داد.

در موقعیتی که بودیم هر چه به سمت بالا و به قله نزدیک تر می شدیم کم کم هوا مه آلود تر می شد، مه تا حدی زیاد شده بود که تقریباً پشت سرمان را نمی دیدیم هوا آنقدر زیبا و دل انگیز بود که دیگر سختی راه را احساس نمی کردیم همچنان نظاره گر زیبایی های خلقت شده بودیم.

پس ازمدتی به کمپ رسیدیم چون گروه با آمادگی کامل راهی این برنامه شده بود نیاز به این نبود که در آن مکان (کمپ) به استراحت بپردازیم بعد از چند عکس یادگاری به راهمان ادامه دادیم کمپ کمی بالا تر از سطح زمین ساخته شده بود تا در فصل زمستان با وجود باران و برف در مسیر آب قرار نگیرد اتاقی حدوداً 24 متری که با سقف شیروانی پوشیده شده بود در اطرافش سنگ چینی جالبی به کار رفته بود. محیط کمپ از همه محیط هایی که تا آن ساعت مشاهده کرده بودیم جذاب تر بود چون چند قدم آنسوتر از کمپ دقیقاً روبروی آن درختان میوه به چشم می خورد که مطمئناً در فصل بهار و تابستان یکی از زیبا ترین مکانهاي آن منطقه خواهد بود با وجود اینکه درفصل سرما به سر می بردیم هنوز هم بر شاخ و برگ درختان میوه سنجد و عناب به چشم میخورد که با کمک دوستان از میوه درختان نیز استفاده نمودیم.

بعد از طی کردن مسافتی حدوداً 15 دقیقه آن طرف تر از کمپ در ساعت 9:15 دقیقه به چشمه چغران رسیدیم چشمه ای فوق العاده زیبا که از دل سنگ منشاء داشت در گذری زیبا جای گرفته بود چند عکس یادگاری گرفتیم و در حین اینکه تعدادی از بچه ها مشغول بودند به یاد این افتادیم که گروه با یکدیگر پیمان ببندیم تا در هر سختی و شادی در کنار هم و دوست هم باشیم روی باتوم یکی از بچه ها که  به کمک آن حرکت می کرد دستهایمان را روی هم قرار دادیم و با هم پیمان اوشیدایی بستیم .

در مسیر برگشت ساعت 10 صبح در مکانی برای خوردن صبحانه اتراق کردیم به آن مکان دزک می گفتند و آقایان مشغول جمع آوری هیزم شده تا چای آماده کنیم آقای ریحانی از روستائیان برایمان کتری مهیا کردند و آتشی راه انداختند از گروه با چای ریشه پونه پذیرایی نمودند صبحانه را که خوردیم از صحبت های جناب ریحانی که از گیاهان دارویی و فواید آنها برایمان صحبت می کردند بسيار استفاده كرديم. پس از جمع و جور کردن وسایلمان به راه افتادیم در مسیر وارد روستای دزک شدیم و کمی از فضا و محیط آنجا نیز لذت بردیم و با ساکنان آنجا که مردمی ساده و مهربان بودند چند عکس یادگاری گرفتیم و دوباره به راه افتادیم در ساعت 11:15 دقیقه به ماشین ها رسیدیم و راهی منزل شدیم .

به منزل که رسیدیم خانمها مشغول نظافت و جمع و جور کردن و بعد هم مشغول پخت و پز شدیم ساعت15:30 دقیقه غذا آماده شده و همه نهار خوردیم و کمی استراحت کردیم و بعد از آن برای رفتن به بیرون و خوردن شام آماده شدیم اول به فروشگاه لوازم کوهنوردی سری زدیم در آنجا فروشنده فروشگاه جناب لاری از ما دعوت نمودن که روز جمعه با دانشجویان بیرجند در صعودشان شرکت کنیم.(از نظر دوستان پیشنهاد خوبی بود ولی اگر با آن ها همراه می شدیم برنامه هایی که چیده بودیم کمی بهم می خورد ).

 خلاصه بچه ها  هر چه نیاز داشتند خرید کردند و برای خوردن شام به رستوران رفته و شام خوردیم و به منزل برگشتیم چون روز سختی گذرانده بودیم همه آماده خوابیدن شدیم و یک ساعت بعد خاموشی .

صعود روز دوم 20 /09/88  امروز مقصدمان باغ النگ ، روستای جوزان می باشد.

ساعت 6 صبح بیدار باش، 6:30 دقیقه از منزل به طرف دامنه کوه راه افتادیم باهمراهی همه دوستان بجز خانم یوسفی که کسالت داشتند همه راهی شدیم. ساعت 7 صبح به مکان مورد نظر رسیدیم کوله هایمان را برداشته و حرکت کردیم .

 باز هم از همان روستا گذشتیم چون این روستا تنها نقطه ای بود كه باید از آن گذشت و به سمت باقران رفت ولی این بار آقای ریحانی مسیر را تغییر داده و از مسیری با شیب تند گام بر داشتند با وجود اینکه در شب گذشته همه افراد گروه در رستورانی به شام دعوت شده بودند که غذای مناسبی نداشت تا حدودی همه بچه ها به مسمومیت غذایی مبتلا شده بودند خانم عبدالعظیمی و آقای ابراهیمی هم حال مساعدی نداشته ولی تا قله اول ما را همراهی نمودند به قله اول که رسیدیم این دو دوست از ما جدا شده و همان مسیر را برگشتند و ما دوباره به راه افتادیم در بین راه با گروه های زیادی روبروی می شدیم بعد از کمی آشنایی و صحبت های معمولی و خدا قوت به یکدیگر از کنار یکدیگر می گذشتیم .

در بین این گروهها، گروه آقای لاری و دانشجویان بیرجند هم در مسیری به ما رسیدند و بعد از آشنایی مسیری کوتاه را با یکدیگر هم گام شدیم. در آن محیط به هر سو نظر می کردیم جذابیت خاصی داشت از سنگ و صخره تا درختان با برگ های زیبا و رنگ های متنوع و منظره های زیبایی را تشکیل داده بودند از آن مسیر هر چه به جلو می رفتیم راه سخت تر می شد ولی زیبایی خاصی داشت انگار کوه ها و درختان با انسان به صحبت نشسته بودند دیواره های بلندی را دست به سنگ شدیم دیواره های سخت و واقعاً قشنگی را طی کردیم که چشم هر بیننده ای را به خود جذب می کرد به هر جایی که می رسیدیم از جای قبلی جذاب تر و دیدنی تر به نظر می رسید از آبشارهای زیادی عبور کردیم مسیر هایی که همیشه محل گذر آب بود ولی در این روزها به دلیل اوایل زمستان خشک بود آب ها سنگ های را چنان سیقل داده بودند که ما کوهنوردان نه جای گیره پا و نه گیره دست داشتیم ولی از آن مسیر ها به خوبی گذر کردیم.

برایمان جالب بود که در آن مکان سنگ ها با رنگ های متفاوت وجود داشت. در مسیری که از دیواره بلندی حدوداً 25 الی 30 متری  به سمت بالا آمده بودیم از آبشاری گذر کردیم که آقای بهار شاهی فرمودند دقیقاً پشت همان مکان گذرگاه عشاق می باشد ولی چون ما آن روز دو مسیر را در پیش رو داشتیم از آن جا نتوانستیم دیدن کنیم دوباره در مسیری قرار گرفتیم که کمپ در چند متری ما بود از کمپ که گذشتیم ساعت 9:35 در مکانی هیزم جمع کردیم و آتش به راه انداختیم و دور آتش صبحانه خوردیم و کمی استراحت کردیم و دوباره 10:15 به سمت روستای جوزان راه افتادیم از کنار روستا که می گذشتیم راهروهایی مسیر روستا را نشان می داد که از این سو تا آنسوی راهرو را به صورت سقف مانند شاخ و برگ خشک شده درختان پوشیده بودند از زیر تالارها که می گذشتیم با وجود اینکه همه ساقه ها خشکیده بودند هنوز اسکلت تالاری به خود داشتند در زمستان به این زیبایی و جذابی بود مطمئناً در فصل بهار و تابستان با شاخ و برگ تازه  به بهترین دیدنی های تبدیل می شود .

در مسیری که حرکت می کردیم آب راهه هایی در کنار پایمان بود که زیبایی آنجا را با خزه ها و برگ های رنگارنگ دو چندان می کرد آنقدر از مسیر و از زیبایی ها و کوه و مناظر اطراف عکس گرفتیم که شارژ دوربین و گوشی هایمان تمام شده بود، خلاصه برای پایین آمدن در مسیری قرار گرفته بودیم که برای همه مان یادآور تفتان بلند قامت خودمان شد .آن مسیر شباهت زيادي با کتل نرده تفتان داشت آنقدر مسیر زیبا بود و هوا چنان مرطوب که هر لحظه انگار منتظر باران شدیدی بودیم بچه ها همه شاد از اینکه دو روز مفید را پشت سر گذارده بودند با انرژی زیادی که در خودمان سراغ داشتیم و انرژی افزوده این دو روزی که طبیعت بیرجند و کوه های باقران به ما انتقال داده بود و هوای فوق العاده آن مکان در طول مدت  برای یک سالمان هوای زیبای باقران را در ریه هایمان ذخیره کردیم و همراه خود به زاهدان آوردیم .

تمام مسیر برگشت را یک شیب رو به پایین همان کتل نرده تفتان خودمان و یک شیب تند رو به بالا را دویدیم و آنچنان با هماهنگی هم و با احتیاط کامل مسیر را طی می کردیم که هر کسی که در مسیر بود مجذوب حرکت گروه شده و به تماشای ما ایستاده بودند.

خلاصه در ساعت 11:15 به پای کوه رسیدیم و سوار بر ماشین شده و به سمت پایین حرکت کردیم هوا چنان زیبا و قشنگ بود که دلمان نمی آمد از آنجا برگردیم تا ماشین های خودمان که رسیدیم کوهنوردان زیادی در راه بودند و مردمی که صرفاً آن محیط زیبا را برای گذراندن یک روز خوش با خانواده انتخاب کرده بودند و به آن منطقه آمده بودند و بساطی پهن کرده بودند و از زیبایی های آن مکان لذت می بردند. از راهنمای برنامه تشکر و قدردانی و در آخر خداحافظی و آرزوی همراهی و هم گامی در صعود های دیگر ....

می خواستیم سوار ماشین ها شده و حرکت کنیم و به منزل برگردیم که آنقدر هوا زیبا و محیط جذاب بود که پیشنهاد دادیم قسمتی از مسیر را پیاده برویم مکان خیلی شلوغ بود بعد از کمی پیاده روی به سدی رسیدیم که چون نگینی در بین کوه ها خودنمایی  می کرد به طرف سد رفته و از آن دیدن کردیم این سد در سالها پیش به دستور حشمت الملک بنا شده بود که خشت های  بکار رفته در سد از پودر سنگ و آهک بود که از استحکام زیادی در برابر آب برخوردار بود همه مردمی که در آنجا بودند به نحو احسن از آن آب و هوا و زیبایی ها استفاده می کردند همه مشغول گرفتن عکس یادگاری بودند ما همه از سد دیدن کردیم مسیرمان را تغییر دادیم و تا پشت سد را هم ببینیم و از کتیبه ای که شناسنامه سد را مشخص می کرد عکس گرفتیم در محیط پشت سد هم زیبایی های خاصی بود و مناظر دیدنی که افرادی هم آنجا را به دلیل سکوت و آرامش  خاصی که داشت انتخاب کرده بودند و  با خانواده شان مشغول استراحت بودند.

همان کوه را که در حال دور زدن بودیم و از تصاویر آن محمد (سرپرست) در حال عکس گرفتن بود به بچه ها رسیدیم بچه ها منتظر ما بودند وقتی رسیدیم چند عکس گرفتیم و به راه افتادیم حدوداً 12:30 منزل بودیم خانم عبدالعظیمی و آقای ابراهیمی در منزل منتظر ما بودند کمی خودمان را مرتب کردیم و نهار را آماده کردیم و نهار خوردیم و بعد هم استراحت کردیم چون قرار بود به طرف زاهدان حرکت کنیم خلاصه زمان رفتن رسید و در ساعت 17:30 دقیقه آقای عدل گستر آمدند وسایل را انتقال دادیم به ماشین ها و منزل را مرتب کردیم و به راه افتادیم ساعت حرکت از بیرجند 19 بعدازظهر، در بین راه فقط در مسجد ابوالفضل یک ایست داشتیم چای خوردیم و دوباره راه افتادیم ساعت 24 به زاهدان رسیدیم .

امید است در آینده ای نه چندان دور دوباره هم گام شویم .